اولین و آخرین بی وفا

و آخرین کسی که در قلبم نشست ، بدجور دلم را شکست …


و این اولین اشتباه بود ، که بی خیال تو نشدم ، باز هم از التماس ها و

بی قراریها خسته نشدم


و این اولین گناه من بود..........


پیش خود میگفتم تو زلالی مثل آب ، هر چه غم است با تو میرود زیر خاک


رفتم زیر خاک و آب گل آلود به من رسید ، ریشه کردم و همه برگهایم خشکید !


و این آخرین غروب من بود برای کسی که صدها باربرایش طلوع کردم !


و آخرین کسی که در قلبم نشست ، درهای امید را بر رویم بست،

 

شدم اسیری در قفس ،که حتی رنگ آسمان را هم نمیبیند ،


که حتی نمیتواند دستان اسیری مثل خودش را بگیرد ،

یا اشکی را بر چشمان کسی ببیند


تا به این خیال که مثل  او دلشکسته در این دنیا است به زندگی امیدوار شود..


و اولین کسی که در قلبم نشست ، مثل همان آخرین کسی بود

 

 که قلبم را شکست ، و اینگونه هر که آمد به قلبم مثل تو بود ،


همه حرفهایش ، حرف تو بود !


در این دو روز دنیا رنگ عشق را ندیدم ، هر چه بی وفایی دیدم

 طعم وفا را نچشیدم ، بارها شکستم و افتادم بر زمین ،


اما با همان حال خرابم سینه خیز راه خودم را میرفتم و کسی نیامد

 

 دستانم را بگیرد مرا از زمین بلند کند!


و آخرین کسی که در قلبم نشست ، تو بودی و رفتی

 و باز هم دلم شکست ، اینبار نه از غم رفتن تو ،

 باز هم از غم شکستن یکی مثل من…

  

/ 0 نظر / 52 بازدید