دلم زمستان می خواهد
روز های کوتاهش،
گرمای ِ مطبوع یک کاپشن
در هجوم سرمای دی ماه
بخاری که از دهان در میاید
...
و پالتوی کمر تنگی
که عباس می گفت
قدت را بلند تر می کند...
هر چه می گویی
هر آنکس که باد بکارد
طوفان درو می کند،
باز به خرجشان نمی رود.
چون
سال هاست مشغول کاشتن طوفانند،
اما به جز نسیمی
گهگاه
پرده های اتاقشان را به رقص در نمی آورد!
بزرگ بودن چیزی نیست که راه و روش داشته باشه، که بشه یادش گرفت یا از تو کتاب ها خوند. بزرگ بودن، باید تو ذات آدم باشه.
کم اند ادم هایی دور و برمون که این بزرگی تو ذاتشون باشه. کم اند آدم هایی که هم اسمشون بزرگ باشه، هم ذاتشون. امّا از یه چیز مطمئنم، یکی از همین آدم های بزرگ، عباس کیارستمیه.
خیلی باید بزرگ باشی، که وقتی همه دنیا، بعد از سال ها منتظر اکران فیلم بلندت باشن، برای مصاحبه خبری روی صحنه بری و به جای لبخند زدن و اضافه کردن یه افتخار دیگه به ویترین افتخاراتت، از نگرانی هات در مورد جعفر پناهی، دستیار و دوست قدیمیت بگی.
خیلی باید بزرگ باشی، که وقتی جایزه کوروساوا رو می گیری، تو لحظه ای، که طبیعتاً هر کسی فقط و فقط به فکر ژست گرفتن برای روی جلد معتبر ترین مجله های سینماییه، به یاد و خاطره بهروز وثوقی باشی و بگی از همه چیزی که لایقش بود و هرگز بهش نرسید، انگار نه انگار که روزی رو به روی رابرت دنیرو می شینی و شام می خوری و به این نتیجه می رسی که به درد بازی تو فیلمت نمی خوره!
خیلی باید بزرگ باشی، که یکی از بهترین دوستات، مارتین اسکورسیزی باشه، کسی که میگه تو وقت های بیکاریش فیلم های تو رو می بینه، امّا هنوز، تو خودت رو شاگرد مسعود کیمیایی بدونی، کسی که سینما رو با ساختن عنوان بندی برای فیلم قیصرش شروع کردی.
خیلی باید بزرگ باشی، که وقتی ژولیت بینوش، یکی از بزرگترین بازیگر های زن دنیا رو همراه خودت میاری تهران، بر عکس عادت مألوف ما ایرانی ها که ونک به پائین رو به مهمون های خارجیمون نشون نمیدیم، ببریش به قهوه خونه های سنتی میدون راه آهن، تا بهش بگی که کی هستی و ایران، کشورت، کجاست.
خیلی باید بزرگ باشی، که با همه بزرگیت، هر انتقادی رو گوش کنی و بپذیری، و وقتی کسی از موضع خصومت، برای پائین بردن تو و بالا کشیدن خودش، با عتاب و خطاب برات نامه ای بنویسه، با منطق جوری جوابش رو بدی که همه بفهمند اصل بزرگ بودن، با کوچک کردن دیگرون برای اینکه خودت بزرگ جلوه کنی خیلی فرق داره.
همینه که میگم این روز ها امثال کیارستمی کم پیدا میشن، آدمی با اسم خیلی خیلی بزرگ، هنوز هفته ای چند ساعت رو میون جوون های جویای نام میگذرونه و گوشه ی یه کافه، رو به جمع می شینه و از پشت اون عینک تیره همیشگی، سوژه هاش رو از میون همین مردم و جوون های معمولی پیدا می کنه.
High hopes
آرزوهای والا
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun
فراتر از افق های جایی که در هنگام جوانی زندگی می کردیم
در جهان شگفتی ها و جذابیت ها
خیالات ما، بی کران و بسیار پرسه زنان
از همان موقع، ناقوس های جدایی، به صدا در آمده بودند
Along the long road and on down to the causeway
Do they still meet there by the cut
در تمام طول جاده و به سوی گذرگاه
آیا اون ها هنوز با گسیختگی ملاقات می کنند؟
There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay
اونجا یه گروه ژنده پوشی بود که رد پای ما رو تعقیب می کرد
سعی می کردند رویاهامون رو زودتر از موعد ازمون بگیرند
هزاران موجود کوچک رو رها کردند تا ما رو اسیر زمین کنند
اسیر یک زندگی مصرفی و فساد تدریجی
The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder
چمن سبز تر بود
نور درخشان تر
با دوستانی که ما رو در بر گرفته بودند
شبهای پر از شگفتی
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
به فراسوی خاکستر پل هایی که پشت سرمون سوزوندیم نگاه می کنم
به یک نگاه آنی، که ببینیم آنسوی این پل ها چقدر سر سبز بود
قدم هایی رو به جلو بر می داریم، اما خوابگردانه (چونان کسی که در خواب راه می رود) باز به عقب بر می گردیم
انگار یه نیروی درونی ما رو به عقب می کشه
At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed up world
پرچممون در بالاترین ارتفاعات برافراشته بود
ما به بلندی های دنیای رویاییمون رسیده بودیم
Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times
آرزوها و جاه طلبی هامون برای همیشه دست و بالمون رو بسته بود
در حالی که هنوز عطش سیر نشده ای باقی مونده بود
چشمان خسته ما هنوز به سوی افق نگران بود
هرچند که ما زمان زیادی رو تو این جاده سپری کردیم
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
سبزه سبز تر بود
نور درخشان تر
مزه دلپذیر تر بود
شبها اعجاب آور
با دوستانی که در اطرافمون بودند
مه صبحگاهی عجب گیرایی داشت
آب جریان داشت
رودخانه بی پایان بود
...Forever and ever
برای همیشه و همیشه...
By pink Floyd
پ.ن: آخرین ترانه ای که با اسم گروه پینک فلوید منتشر شد، این ترانه بود. مرثیه ای برای تمام روز ها و دوستان از دست رفته...
این کتاب، بیشتر از آنکه داستانی در مورد روابط بین چهار پرسوناژ اصلیش باشد، روایتی از رابطه ی انسان ها با یک شهر است. شهری که در جای جای این داستان از آن به عنوان یک موجود مادینه یاد شده و در هر لحظه، آبستن اتفاقات، آشنایی ها، جدایی ها و ماجرا هایی است که برای هر کدام از ساکنین اش، رخ می دهد و هویت این همشهری ها، در چهار چوب جغرافیایی- فرهنگی و چه بسا عاطفی این شهر است که معنای خاص خویش را پیدا می کند.
شخصیت هر کدام از این پرسوناژ ها، در تقابلشان با خیابان ها و یا نماد های شهر تهران است که برای خواننده تعریف می شود. سامان، پسری 22 ساله که رویای یک عکاس بین المللی شدن را در سر دارد، رد پای این آرزو را در پرسه زدن در مراکز خرید و وقت گذراندن لا به لای برند ها و مارک ها می یابد و رویای جهانی اش را آنجا می بیند، لیلا زندگی اش را به خیابانی تشبیه می کند و مرگ هر خیابان را، رسیدن به میدان می داند. حامد، انسانیست بی قید و رها، و آرامشش را در میان طبیعت اطراف تهران می جوید و ندا، در پی خاطرات کودکی و برادر از دست رفته اش، میان مجسمه های پارک ها و فرهنگسرا ها می گردد و تنهایی اش را، با جان دادن به این اشیا، پر می کند.
از طرف دیگر، محل زندگی این شخصیت ها هم در مورد شناخت بیشترشان به ما کمک می کند. ندا و سامان، جوانتر های داستان، ساکن شهرک اکباتان و مجتمع پارک پرنس هستند. دو سمبل از مدرنیته ای که در بدو ورود به این شهر با شکست مواجه شد و اولی، هیچگاه نتوانست محله ی خوشنامی باشد.(مثل بچه های نسل سوم، مدرن، شبیه به هم، محکم، امّا هیچگاه از طرف سایرین، به خاطر همین تفاوت ها، قابل اعتماد و یا پذیرفتن نیستند) لیلا و حامد هم، در توانیر و یوسف آباد زندگی می کنند، محلاتی قدیمی، امّا خوشنام و متمول. نکته دیگر، داستان آشنایی این شخصیت ها با یکدیگر است که باز هم، همبستگی شدیدی با آیکون های جغرافیایی تهران دارد، داستان لیلا و حامد، از حسینیه ارشاد تا میدان مادر، اما در حقیقت به اندازه فاصله ی تهران تا نیویورک، طولانی و پیچیده است. ندا و سامان اما، از شهرک غرب تا نیاوران، داستانی پر ترافیک و شلوغ و پر از آدمهای گوناگون را از سر می گذرانند.
کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم، به خوبی می تواند با مخاطب هدف خودش ارتباط برقرار کند، چون نویسنده اش هم از نسل و جنس خوانندگانش است. سینا دادخواه، متولد 63، به خوبی نشانه های فرهنگی هم نسلان خودش را می شناسد؛ پینک فلوید، کافه دونات، ایران زمین، شهر کتاب، پارک نیاوران و ... ، تمام اینها، باعث می شود داستان باور پذیر تر، روان تر و خواندنی تر باشد.
پ.ن: نشر چشمه را دوست دارم، به خاطر شجاعتی که در چاپ کتاب های اینچنینی از خودش نشان می دهد. چراغ چاپخانه اش همیشه روشن، فروشگاهش همیشه شلوغ!
آی!
باز کن پنجره را،
باز کن پنجره را، در بگشا!
که بهاران آمد!
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را،
که پرستو پر می شوید در چشمه نور
که قناری می خواند،
می خواند آواز سرور،
که بهاران آمد،
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
سبز برگان درختان همه دنیا را،
نشمردیم هنوز.
من صدا می زنم
آی!
باز کن پنجره،
باز آمدم.
من پس از رفتن ها،
رفتن ها؛
با چه شور و شتاب،
در دلم شوق تو،
اکنون به نیاز آمده ام.
حمید مصدق
یادش بخیر؛ بچه که بودم، محبوب ترین اسباب بازی هام، ماشین های فلزی کوچیک و رنگ و وارنگی بودند که هرچند وقت یه بار، به بهانه ی اینکه پسر خوبی هستم، یه دونه شون رو جایزه می گرفتم و تو ذهن خودم، برای هر کدوم از اونها شخصیت و داستانی درست می کردم. مثلا یه ماشین نارنجی با نمک، که بعد ها فهمیدم اسمش تو دنیای بزرگتر ها «مینی ماینره». یا یه ماشین قرمز که خیلی تند می رفت و شیطون بود، یا یه ماشین آبی، که پیر شده بود و یواش می رفت! وقت بازی ماشین هام رو می آوردم وسط اتاق، یه گوشه فرش رو براشون پارکینگ درست می کردم و حاشیه های قرمز و آبی و گلدار فرش، می شد خیابون این ماشین های فسقلی و رنگی رنگی. یکیشون تند میرفت، یکی آرومتر، اون یکی از چراغ قرمز رد می شد و پلیس جریمه اش می کرد، گاهی هم دوتاشون با هم تصادف می کردند و راننده هاشون بعد یه دعوای کودکانه، با هم دوست می شدند.
امّا امروز، من موندم و یه ماشین خاکستری، توی خیابون های یه شهر خاکستری که پُره از آدمای خاکستری...
بعد از تحریر:
توی این دور و زمون، که هر کس خودش رو به رنگی در آورده، گاهی فکر می کنم که چه احساس خوبیه این خاکستری بودن...
تو را
با خطوط اندامت به یاد نمی آورم
تو
شبیه تمام خاطره های شیرینی هستی
که در حافظه ام پراکنده اند.
1- هواپیمای بوئینگ 727، با حدود 100 سرنشین، در حوالی ارومیه سقوط می کند. از این تعداد مسافر، به گفته رسانه ها حدود 70 نفر جان خود را از دست می دهند. ظاهراً در روز حادثه، از 4پرواز روزانه به ارومیه، 3پرواز آن به دلیل شرایط نامساعد جوی لغو می شود. پرواز دچار سانحه هم، با یک ساعت تأخیر از زمین بلند می شود و بعد از اینکه خلبان به محدوده فرودگاه ارومیه می رسد، به علت مناسب نبودن شرایط، تصمیم به بازگشت به تهران را می گیرد، امّا در هنگام عملیات اوج گیری مجدد، هواپیمای بوئینگ 727 متعلق به شرکت هواپیمایی ملی ایران، ایران ایر، سقوط می کند.
2- تیم ملی فوتبال ایران، در یک بازی یک طرفه، بسیار ضعیف و حتی شرم آور، به تیم کره جنوبی می بازد و از بازی های جام ملت های آسیا حذف می شود. تیم ایران هر سه بازی مرحله گروهی خود را در برابر تیم هایی مثل امارات، کره شمالی و عراق با پیروزی پشت سر گذاشته بود. این در حالی اتفاق افتاد که افشین قطبی، سرمربی تیم ملی، قبل از اعزام به این بازی ها، به صورت غیر مستقیم از سوی مسئولان ورزش کشور از کار برکنار شده بود.
این دو واقعه، به فاصله ی چند روز از یکدیگر اتفاق می افتد. هر چند مقیاس این دو رویداد به هیچ عنوان با یکدیگر قابل مقایسه نیست، امّا هر دو، نتیجه ای غیر از سر خوردگی عمومی و وارد کردن استرس به جامعه در پی ندارند. بعد از هر دوی این رخداد ها، ذهن عامه مردم بلافاصله متوجه یک چیز شد؛ مقصر کیست؟
این بار پیدا کردن مقصر در مورد حادثه اول کمی سخت شد. چون همیشه، طبق روال معمول حوادث هوایی در کشور، مسئولان اعلام علت حادثه را به تکمیل شدن تحقیقاتی موکول کردند که گویا هیچگاه به آن مرحله نمی رسد تا اعلام عمومی و رسانه ای شود، امّا در عین حال همزمان، زمزمه های مبنی بر مقصر بودن خلبان نگونبخت که دستش از این دنیا کوتاه است شنیده می شد. امّا افکار عمومی، تنها یک مقصر را برای این نوع حوادث به رسمیت می شناختند، هواپیماهای روسی یا به قول عامه؛ توپولوف.
در مورد رخداد دوم و موارد مشابه آن هم، ما ملّت، همیشه چندین مقصر پیدا می کنیم و بار گناه را شراکتی بر گرده آنها می گذاریم. مسئولان، برای اینکه ذمه خود را بری کنند، مربی را مقصر شماره یک می شمارند و همانجا، از راه دور، یا به قول شاغلام پیروانی؛ همونجا تو طیاره، برکنارش می کنند. (هرچند این بار پیشگیری که نمی شود گفت، امّا دست پیش را گرفتند!) مربی هم به تلافی و برای بی گناه جلوه دادن خود، مسئولان فدراسیون را مقصر می داند و از نبود امکانات، عدم انجام بازی های تدارکاتی و نداشتن امنیت رسانه ای دم می زند. تفکر عمومی هم، علاوه بر مقصر دانستن مربی و فدارسیون، بازیکنان را به بی غیرتی و پولی بودن متهم می کنند و بازیکنان، سرمربی را فردی بی اختیار و رشوه گیر معرفی می کنند.
به نظر شما این «مقصر گرایی» بیش از حد عجیب نیست؟ فکر نمی کنید این رفتار کمی فرافکنانه و برای التیام سرخوردگی و بعد، فراموشی اتفاقاتی باشد که پذیرش و تحملش برایمان کمی سخت است؟ تا به حال شده به دنبال علت این حوادث برویم و در صدد رفع آن باشیم؟ اگر کمی از بالا به این جریان زنجیره سازی مقصرین نگاه کنیم، در پاره ای اوقات رفتار هایمان بسیار مضحک و زننده می شود، تا جایی که رئیس فرودگاه مهرآباد، علت سقوط را اصرار و فشار مسافرین برای پرواز می داند و دو روز بعد، مسئولان دستور خروج توپولف از ناوگان هواپیمایی کشوری را می دهند! عده ای هم آمریکا و تحریم ها را مقصر می دانند و هیچ کس هم نیست جواب دهد که خب، فلان شرکت هواپیمایی که در داخل مرزهای همین کشور فعالیت می کند، اینهمه ایرباس صفر کیلومتر لوکس را از کجا آورده است؟ یا برکناری افشین قطبی قبل از مسابقات، این معنی را نمی دهد که ما می دانیم تیم ملی نتیجه نمی گیرد و مقصر آن هم سر مربی است؟ خب اگر این امر اینقدر برایتان مسجل بود، چرا از روز اول با وی قرارداد بستید؟ اگر ما ملّت معتقدیم که این ناکامی های پی در پی به خاطر پول پرستی بازیکنان و بی تعصبیشان است، پس چرا نگاهی به فوتبال در جاهای دیگر دنیا نمی اندازیم؟ جایی که صحبت از میلیون یورو است، اما همین کریس رونالدوی میلیونی، چنان ساقش را به تکل حریف می سپارد که صدای فریادش را میکروفون های کنار زمین هم ضبط می کنند؟
به راستی، بهتر نیست به جای این در و آن در زدن برای دست و پا کردن یک مقصر خوب و محکمه پسند، کمی هم به دنبال علت باشیم؟ آیا در این دو واقعه، که به خاطر پر رنگ تر بودن و بیشتر در چشم بودن به عنوان مثال آورده شد، خلبان، هواپیما، فدراسیون، مربی و بازیکنان، هر یک آخرین حلقه های یک سلسله دلایل و علل نیستند؟
این بار بوئینگ 40ساله سقوط کرد تا بفهمیم توپولوف هایی، که در دوره خودشان به این معروف بودند که در هر شرایط آب و هوایی توانایی پرواز دارند، تنها مقصر نیستند و اگر ما خوزه مورینیو را هم روی نیمکت تیم ملی مان بنشانیم، باز هم نتیجه نمیگیریم، چون، علت، جای دیگر است.
پ.ن: این دو واقعه، تنها به عنوان مثال در کنار هم آورده شد. وگرنه به نظر شخص نگارنده، عمق فاجعه ی سقوط یک هواپیما، کشته شدن چند ده نفر و داغدار شدن چند صد خانواده، به هیچ عنوان با حذف شدن یک تیم فوتبال درجه دو از مسابقات آسیایی نیست. البته این عقیده شخصی بنده است، کاری به وزیر محترم راه، که می گوید کشته شدن 70 نفر اتفاق خاصی نیست و این تلفات که چیزی نیست، یا نمایندگان محترم مجلسی که برای باخت تیم ملی کمیسیون تحقیق راه می اندازند، اما در میانه راه استیضاح وزیر، امضا هایشان را پس می گیرند، ندارم.
من ... عروسک پارچه ای ... خاطره های کمرنگ ... سرنگ توی دستش ... بابا چرت می زنه ... یه سیگار گوشه لبش ... تا کی خونه مردم کارگری کنم خرج مواد این کثافت رو در بیارم ... مادر روزی هزار بار می گفت ... مزد مادر کم بود ... یک روز غروب ... به پول مواد بابا نرسید ... دعوا ... کتک کاری ... فریاد ... ظرف نفت ... کبریت ... مادر می سوخت ... روز به روز بدتر می شد ... فال فروشی ... پشت چراغ قرمز ... آقا تو رو خدا از من یه فال بخرید ... مواد فروش ... هر چی می فروختم ... بابا دود می کرد ... یک سال ... دو سال ... دوست داشتم برم مدرسه ... یه روز ... اومد در خونمون ... خونه؟ ... پچ پچ می کردن ... گرد گرون شده ... ندارم ... حالا این دفعه رو با ما راه بیا ... بدهی یه ماهت رو صاف نکردی ... اول پول ... دخترم ... شدم گرویی طلب بابا ... تجاوز ... تزریق ... هر روز ... خونه مواد فروش ... زندان ... قفس ... چند تا دختر دیگه ... مثل من ... پول مواد بابا ... جور می شد ... از تن من ... یه روز ... همه تو اطاق ها بودند ... سر خودش هم گرم بود ... چفت در باز ... کوچه ... فرار ... پای برهنه ... می دویدم ... فقط می دویدم ... می دویدم ... هوا تاریک می شد ... هیچ جایی رو ندارم ... کنار خیابون ... برای ماشین دست بلند می کنم ... با این سر و وضع ... پاهای زخمی ... کسی سوارم نمی کنه ...کثافت ... حالم از خودم به هم می خوره ... هرزه ... بدنم درد می کنه ... راست می گفت ... یاد خماری بابا ... درد داره ... خسته ام ... نمی تونم ... پل عابر ... پله ها ... پل عابر ... نرده ها ... پرواز ... رو به پائین ... آسمون ...
* غمگین ولی واقعی
نظرات ()