عادت کردیم دنبال بهانه هایی باشیم برای شاد نبودن، یا برای خراب کردن و زود گذر کردن شادی ها. غافل از اینکه شاد بودن آسان تر از زانوی غم بغل کردن و غصه خوردن است! مگر نه اینکه هنگام گریه 70 و اندی عضله ی صورت در هم می پیچند و به وقت خنده فقط 50 و خرده ای منبسط و منقبض می شود؟ باور کنید بهانه های شادی آفرین راحت تر به دست می آیند! نیازی به فکر کردن و آینده نگری و حساب کتاب ندارند. مثل نسیم، آرام و بی صدا می آیند و ما، فقط باید پنجره ها را باز کنیم.
همین آفتاب نارنجی رنگ دم غروب واپسین روز زمستان، همین چهار چرخه ای که امروز برقش انداختم و از گرد و غبار سال گذشته پاکش کردم، خریدن انگشتری آبی رنگ، یا دیدن پسر بچه ی مو فرفری که در مرکز خرید، دست مادرش را محکم گرفته بود و از دیدن جنون پیش از بهاری بزرگتر ها بهت زده شده بود! و همه اینها، بهانه های کوچکی است که برای شاد بودن می توان بهشان متوسل شد، نیازی به تقویم و ساعت و ماشین حساب هم ندارند!!!
1- ایرانیان زیادی در سر تا سر جهان در حال تماشای این لحظه اند. گمان می کنم خوشحال اند؛ نه فقط به خاطر یک جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز. آن ها خوشحال اند، چون در روز هایی که سخن از جنگ، تهدید و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است، نام کشورشان ایران از دریچه با شکوه فرهنگ به زبان می آید. فرهنگی غنی و کهن که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم می کنم. مردمی که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند و از دشمنی و کینه ورزیدن بیزارند.
2- راستی، چقدر حرف های اصغر فرهادی در مورد ما صادقه؟ آیا واقعاً ما اینطور که فرهادی گفت هستیم، یا اینکه اصغر فقط خواست آبرو داری کنه؟! تا حالا فکر کردید ما چند وقته احترام به سایر تمدن ها و فرهنگ ها رو فراموش کردیم؟ نمونه اش، آیا روزی میشه که ما اس ام اسی در تحقیر و تمسخر ملیت و قومیتی غیر خودمون دریافت نکنیم یا نفرستیم؟ شاید به نظر خیلی از ما این فقط یه شوخی باشه، اما بهتره چشم ها مون رو باز کنیم و ببینیم مردم همون آذرآبادگانی (آذربایجان) که دشمن با خدعه و فریب خاکشون رو از دامان مادرش ایران جدا کرد، همون هایی که ستار خان و باقر خانشون برای استقلال و آزادی این مردم سینه جلوی گلوله سپر کردند، این روز ها دیگه چندان تعلق خاطری به ایران حس نمی کنند. فراموش کردیم که کاخ پارسه (تخت جمشید) رو اسکندر مقدونی به آتش کشید، امّا همون اعرابی که ما این روز ها تمام بد بیاری های خود ساخته مون رو بهشون نسبت میدیم و بی فرهنگ و عقب مونده خطابشون می کنیم، وقتی به آرامگاه کوروش بزرگ رسیدند ادای احترام کردند. حتی فراموش کردیم، همین چند سال پیش، در بحبوحه جنگ، کرد ها با همه زندگی شون جلوی دشمن ایستادند و حاضر نشدند سرزمین خودشون رو ترک کنند... این آسیب، الان دیگه داره کل این فرهنگ رو تهدید می کنه و شاید گفته های فرهادی، فقط زنگ خطری بوده باشه بر این تفکر در حال شیوع نژاد پرستانه.
3- معتقدم تمام این جوایزی که فرهادی و فیلم منحصر به فردش «درو» کردند (!) تنها متعلق به یک کارگردان و یک فیلم نبود. جایزه ای بود برای لیلا حاتمی و پدرش، برای پیمان معادی که بین دو جشن گلدن گلوب و اسکار از پله های جشنواره فجر بالا رفت تا نشون بده چقدر برای کشورش و مردمش ارزش قائله، برای شهاب حسینی که هیچگاه اسیر کلیشه ها نشد، برای مهرجویی، کیمیایی، کیارستمی، انتظامی، شکیبایی، معتمد آریا و برای همه سینمای ایران بود، از اهالی خانه سینما بگیر تا تک تک تماشاچیانی که روی صندلی های سینمای ایران می نشینند. جایزه ای که مسیر سینمای کشورمون رو به طور حتم تغییر خواهد داد.
4- وقتی می شنوم بعضی ها انگ سیاه نمایی به فیلم جدایی زدند، خیلی خنده ام میگیره! انگار نه انگار روزی فیلم بچه های آسمان نماینده ایران در اسکار بوده!
5- خوشحالم که چند سال پیش تونستم همچین روز هایی رو پیش بینی کنم! باورتون نمیشه؟ اینجا رو ببینید!
پ.ن: فیلم شب (آخرین هنر نمایی مرحوم شکیبایی) رو دیدید؟ از دستش ندید، واقعاً ارزش دیدن رو داره. راستی، طرح فیلمنامه اش مال اصغر فرهادیه!!! (واقعاً خلاقیت این بشر انگار انتهایی نداره!!!)
همیشه عقیده دارم که موسیقی، هنر جادویی است، حتی جادویی تر از سینما. چون یک فیلم سینمایی، ممکن است خود تبدیل به خاطره شود، امّا موسیقی، به علت خاصیت سیّالی که دارد، گاهی قرین یک خاطره می شود، می شود مثل یک برگ از دفتر خاطرات، که با شنیدنش همیشه آن خاطره (چه شیرین و چه تلخ) برای آدم زنده می شود. شاید به خاطر همین باشد که هر مراسمی، چه غم و چه شادی موسیقی مخصوص خود را دارد. یا اینکه انسان بیشتر سعی می کند هر جا می رود، موسیقی را به نوعی همراه با خود کند.
چند وقت پیش، یک سی دی به قول ما ایرانی ها گلچین از یکی از دوستان امانت گرفتم (و البته هیچگاه رسم امانتداری را به جا نیاوردم!) این سی دی رو مدت ها در ماشین داشتم و هر از چند گاه داخل ضبط می گذاشتم و به مدد تکنولوژی "رندوم" به آهنگ هایی که عموماً خوب و باب سلیقه ام هستند به طور تصادفی گوش می کردم. تا چند روز پیش که یکی از آهنگ هاش توجهم رو جلب کرد. آهنگی دوئت بود که انریکه ایگلسیاس همراه با یک خواننده خانم (که از سبک و قدرت صداش معلوم بود سیاه پوست هست) اجرا کرده بود. چند بار گوشش کردم و با اندک دانش زبان دست و پا شکسته و صد البته سادگی زبان ترانه اش از مضمون و موسیقی اش خیلی خوشم آمد و به جمع ترانه های مورد علاقه ام اضافه شد.
تا اینکه چند شب پیش، به رسم عادت دیرینه، هم برای فهمیدن بهتر ترانه اش و اطلاع بیشتر از داستان این آهنگ (چون معتقدم هر آهنگی داستان خودش رو داره) سری به اینترنت زدم و اسم آهنگ رو گوگل کردم. بعد از خوندن متن ترانه، متوجه شدم که خیلی زیبا تر از اون چیزیه که من فکر می کردم و خیلی با حال و هوای من سازگاره. این زیبایی و نزدیک بودن به حس من باعث شد که بیشتر کنجکاو بشم اسم آهنگ رو تو ویکیپدیا هم سرچ کنم. خواننده زن خانمی به اسم ویتنی هیوستون بود که من نمی شناختمش. روی لینک صفحه اش کلیک کردم تا اطلاعات بیشتری در موردش بدونم. خط اول صفحه رو تموم نکرده، شوکه شدم!
ویتنی الیزابت هیوستون (به انگلیسی: Whitney Elizabeth Houston) زاده ۹ اوت ۱۹۶۳ در نیوآرک، نیوجرسی- درگذشت ۱۱ فوریه ۲۰۱۲...
یعنی حدود 10 روز پیش! همون روزهایی که من آهنگ رو کشف کردم!!!
پ.ن: شاید باورتون نشه، امّا ذهن من چند روزه درگیره این اتفاقه...
دلم زمستان می خواهد
روز های کوتاهش،
گرمای ِ مطبوع یک کاپشن
در هجوم سرمای دی ماه
بخاری که از دهان در میاید
...
و پالتوی کمر تنگی
که عباس می گفت
قدت را بلند تر می کند...
هر چه می گویی
هر آنکس که باد بکارد
طوفان درو می کند،
باز به خرجشان نمی رود.
چون
سال هاست مشغول کاشتن طوفانند،
اما به جز نسیمی
گهگاه
پرده های اتاقشان را به رقص در نمی آورد!
بزرگ بودن چیزی نیست که راه و روش داشته باشه، که بشه یادش گرفت یا از تو کتاب ها خوند. بزرگ بودن، باید تو ذات آدم باشه.
کم اند ادم هایی دور و برمون که این بزرگی تو ذاتشون باشه. کم اند آدم هایی که هم اسمشون بزرگ باشه، هم ذاتشون. امّا از یه چیز مطمئنم، یکی از همین آدم های بزرگ، عباس کیارستمیه.
خیلی باید بزرگ باشی، که وقتی همه دنیا، بعد از سال ها منتظر اکران فیلم بلندت باشن، برای مصاحبه خبری روی صحنه بری و به جای لبخند زدن و اضافه کردن یه افتخار دیگه به ویترین افتخاراتت، از نگرانی هات در مورد جعفر پناهی، دستیار و دوست قدیمیت بگی.
خیلی باید بزرگ باشی، که وقتی جایزه کوروساوا رو می گیری، تو لحظه ای، که طبیعتاً هر کسی فقط و فقط به فکر ژست گرفتن برای روی جلد معتبر ترین مجله های سینماییه، به یاد و خاطره بهروز وثوقی باشی و بگی از همه چیزی که لایقش بود و هرگز بهش نرسید، انگار نه انگار که روزی رو به روی رابرت دنیرو می شینی و شام می خوری و به این نتیجه می رسی که به درد بازی تو فیلمت نمی خوره!
خیلی باید بزرگ باشی، که یکی از بهترین دوستات، مارتین اسکورسیزی باشه، کسی که میگه تو وقت های بیکاریش فیلم های تو رو می بینه، امّا هنوز، تو خودت رو شاگرد مسعود کیمیایی بدونی، کسی که سینما رو با ساختن عنوان بندی برای فیلم قیصرش شروع کردی.
خیلی باید بزرگ باشی، که وقتی ژولیت بینوش، یکی از بزرگترین بازیگر های زن دنیا رو همراه خودت میاری تهران، بر عکس عادت مألوف ما ایرانی ها که ونک به پائین رو به مهمون های خارجیمون نشون نمیدیم، ببریش به قهوه خونه های سنتی میدون راه آهن، تا بهش بگی که کی هستی و ایران، کشورت، کجاست.
خیلی باید بزرگ باشی، که با همه بزرگیت، هر انتقادی رو گوش کنی و بپذیری، و وقتی کسی از موضع خصومت، برای پائین بردن تو و بالا کشیدن خودش، با عتاب و خطاب برات نامه ای بنویسه، با منطق جوری جوابش رو بدی که همه بفهمند اصل بزرگ بودن، با کوچک کردن دیگرون برای اینکه خودت بزرگ جلوه کنی خیلی فرق داره.
همینه که میگم این روز ها امثال کیارستمی کم پیدا میشن، آدمی با اسم خیلی خیلی بزرگ، هنوز هفته ای چند ساعت رو میون جوون های جویای نام میگذرونه و گوشه ی یه کافه، رو به جمع می شینه و از پشت اون عینک تیره همیشگی، سوژه هاش رو از میون همین مردم و جوون های معمولی پیدا می کنه.
High hopes
آرزوهای والا
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun
فراتر از افق های جایی که در هنگام جوانی زندگی می کردیم
در جهان شگفتی ها و جذابیت ها
خیالات ما، بی کران و بسیار پرسه زنان
از همان موقع، ناقوس های جدایی، به صدا در آمده بودند
Along the long road and on down to the causeway
Do they still meet there by the cut
در تمام طول جاده و به سوی گذرگاه
آیا اون ها هنوز با گسیختگی ملاقات می کنند؟
There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay
اونجا یه گروه ژنده پوشی بود که رد پای ما رو تعقیب می کرد
سعی می کردند رویاهامون رو زودتر از موعد ازمون بگیرند
هزاران موجود کوچک رو رها کردند تا ما رو اسیر زمین کنند
اسیر یک زندگی مصرفی و فساد تدریجی
The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder
چمن سبز تر بود
نور درخشان تر
با دوستانی که ما رو در بر گرفته بودند
شبهای پر از شگفتی
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
به فراسوی خاکستر پل هایی که پشت سرمون سوزوندیم نگاه می کنم
به یک نگاه آنی، که ببینیم آنسوی این پل ها چقدر سر سبز بود
قدم هایی رو به جلو بر می داریم، اما خوابگردانه (چونان کسی که در خواب راه می رود) باز به عقب بر می گردیم
انگار یه نیروی درونی ما رو به عقب می کشه
At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed up world
پرچممون در بالاترین ارتفاعات برافراشته بود
ما به بلندی های دنیای رویاییمون رسیده بودیم
Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times
آرزوها و جاه طلبی هامون برای همیشه دست و بالمون رو بسته بود
در حالی که هنوز عطش سیر نشده ای باقی مونده بود
چشمان خسته ما هنوز به سوی افق نگران بود
هرچند که ما زمان زیادی رو تو این جاده سپری کردیم
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
سبزه سبز تر بود
نور درخشان تر
مزه دلپذیر تر بود
شبها اعجاب آور
با دوستانی که در اطرافمون بودند
مه صبحگاهی عجب گیرایی داشت
آب جریان داشت
رودخانه بی پایان بود
...Forever and ever
برای همیشه و همیشه...
By pink Floyd
پ.ن: آخرین ترانه ای که با اسم گروه پینک فلوید منتشر شد، این ترانه بود. مرثیه ای برای تمام روز ها و دوستان از دست رفته...
این کتاب، بیشتر از آنکه داستانی در مورد روابط بین چهار پرسوناژ اصلیش باشد، روایتی از رابطه ی انسان ها با یک شهر است. شهری که در جای جای این داستان از آن به عنوان یک موجود مادینه یاد شده و در هر لحظه، آبستن اتفاقات، آشنایی ها، جدایی ها و ماجرا هایی است که برای هر کدام از ساکنین اش، رخ می دهد و هویت این همشهری ها، در چهار چوب جغرافیایی- فرهنگی و چه بسا عاطفی این شهر است که معنای خاص خویش را پیدا می کند.
شخصیت هر کدام از این پرسوناژ ها، در تقابلشان با خیابان ها و یا نماد های شهر تهران است که برای خواننده تعریف می شود. سامان، پسری 22 ساله که رویای یک عکاس بین المللی شدن را در سر دارد، رد پای این آرزو را در پرسه زدن در مراکز خرید و وقت گذراندن لا به لای برند ها و مارک ها می یابد و رویای جهانی اش را آنجا می بیند، لیلا زندگی اش را به خیابانی تشبیه می کند و مرگ هر خیابان را، رسیدن به میدان می داند. حامد، انسانیست بی قید و رها، و آرامشش را در میان طبیعت اطراف تهران می جوید و ندا، در پی خاطرات کودکی و برادر از دست رفته اش، میان مجسمه های پارک ها و فرهنگسرا ها می گردد و تنهایی اش را، با جان دادن به این اشیا، پر می کند.
از طرف دیگر، محل زندگی این شخصیت ها هم در مورد شناخت بیشترشان به ما کمک می کند. ندا و سامان، جوانتر های داستان، ساکن شهرک اکباتان و مجتمع پارک پرنس هستند. دو سمبل از مدرنیته ای که در بدو ورود به این شهر با شکست مواجه شد و اولی، هیچگاه نتوانست محله ی خوشنامی باشد.(مثل بچه های نسل سوم، مدرن، شبیه به هم، محکم، امّا هیچگاه از طرف سایرین، به خاطر همین تفاوت ها، قابل اعتماد و یا پذیرفتن نیستند) لیلا و حامد هم، در توانیر و یوسف آباد زندگی می کنند، محلاتی قدیمی، امّا خوشنام و متمول. نکته دیگر، داستان آشنایی این شخصیت ها با یکدیگر است که باز هم، همبستگی شدیدی با آیکون های جغرافیایی تهران دارد، داستان لیلا و حامد، از حسینیه ارشاد تا میدان مادر، اما در حقیقت به اندازه فاصله ی تهران تا نیویورک، طولانی و پیچیده است. ندا و سامان اما، از شهرک غرب تا نیاوران، داستانی پر ترافیک و شلوغ و پر از آدمهای گوناگون را از سر می گذرانند.
کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم، به خوبی می تواند با مخاطب هدف خودش ارتباط برقرار کند، چون نویسنده اش هم از نسل و جنس خوانندگانش است. سینا دادخواه، متولد 63، به خوبی نشانه های فرهنگی هم نسلان خودش را می شناسد؛ پینک فلوید، کافه دونات، ایران زمین، شهر کتاب، پارک نیاوران و ... ، تمام اینها، باعث می شود داستان باور پذیر تر، روان تر و خواندنی تر باشد.
پ.ن: نشر چشمه را دوست دارم، به خاطر شجاعتی که در چاپ کتاب های اینچنینی از خودش نشان می دهد. چراغ چاپخانه اش همیشه روشن، فروشگاهش همیشه شلوغ!
آی!
باز کن پنجره را،
باز کن پنجره را، در بگشا!
که بهاران آمد!
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را،
که پرستو پر می شوید در چشمه نور
که قناری می خواند،
می خواند آواز سرور،
که بهاران آمد،
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
سبز برگان درختان همه دنیا را،
نشمردیم هنوز.
من صدا می زنم
آی!
باز کن پنجره،
باز آمدم.
من پس از رفتن ها،
رفتن ها؛
با چه شور و شتاب،
در دلم شوق تو،
اکنون به نیاز آمده ام.
حمید مصدق
یادش بخیر؛ بچه که بودم، محبوب ترین اسباب بازی هام، ماشین های فلزی کوچیک و رنگ و وارنگی بودند که هرچند وقت یه بار، به بهانه ی اینکه پسر خوبی هستم، یه دونه شون رو جایزه می گرفتم و تو ذهن خودم، برای هر کدوم از اونها شخصیت و داستانی درست می کردم. مثلا یه ماشین نارنجی با نمک، که بعد ها فهمیدم اسمش تو دنیای بزرگتر ها «مینی ماینره». یا یه ماشین قرمز که خیلی تند می رفت و شیطون بود، یا یه ماشین آبی، که پیر شده بود و یواش می رفت! وقت بازی ماشین هام رو می آوردم وسط اتاق، یه گوشه فرش رو براشون پارکینگ درست می کردم و حاشیه های قرمز و آبی و گلدار فرش، می شد خیابون این ماشین های فسقلی و رنگی رنگی. یکیشون تند میرفت، یکی آرومتر، اون یکی از چراغ قرمز رد می شد و پلیس جریمه اش می کرد، گاهی هم دوتاشون با هم تصادف می کردند و راننده هاشون بعد یه دعوای کودکانه، با هم دوست می شدند.
امّا امروز، من موندم و یه ماشین خاکستری، توی خیابون های یه شهر خاکستری که پُره از آدمای خاکستری...
بعد از تحریر:
توی این دور و زمون، که هر کس خودش رو به رنگی در آورده، گاهی فکر می کنم که چه احساس خوبیه این خاکستری بودن...
نظرات ()