از سر بيکاری

به رنگ شب
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 


این خورشید هم عجب خوشرنگ می شود وقت غروبش. نارنجی آتشینی می شود و انگار رنگش را از آسمان به زمین می پاشد و آن وقت است که ساختمان نیمه کاره رو به روی پنجره ام، از آن زشتی و زمختی و خاکستری بودن در می آید و نارنجی خوشرنگ آتشی می شود. آنقدر که دلت می خواهد همین رنگی بماند، تا تلافی قد کشیدن جلوی پنجره اتاقت و پوشاندن آسمان در بیاید.

امّا حیف، حیف که این نارنجی خوشرنگ چند دقیقه ای بیشتر مهمان پنجره ها نیست، آرام آرام خاکستری می شود و بعدش هم سیاهِ سیاه، به رنگ شب.

 


 
comment نظرات ()
 
درمانده
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 


خیلی دوستش داشتم . این رو بار ها به خودش هم گفته بودم . به خاطر همین وقتی خبر ازدواجش رو شنیدم ، تا چند روز باورم نمی شد . اول قبول کردنش برام خیلی سخت بود ، اما یواش یواش باهاش کنار اومدم و، حتی بعد از مدتی فراموشش کردم.

سال ها گذشت ، من هم ازدواج کردم ، بدون اینکه ذره ای از خاطرات اون دوران به یادم مونده باشه . توی کارم هم حسابی موفق شده بودم و همه من رو به عنوان یکی از وکلای مشهور شهر می شناختند .

تا اینکه یک روز منشی ام ، بهم گفت یه خانمی اومده و بدون وقت قبلی می خواد با شما ملاقات داشته باشه و می گه از دوستان قدیمی شماست . اول فکر کردم یکی از همکلاسی های قدیمی ، یا شاید فامیل های دور باشه . به خاطر همین به منشی گفتم که اون خانوم رو به داخل راهنمایی کنه . وارد دفترم که شد ، چند ثانیه ای طول کشید تا بشناسمش . ده سالی مسن تر از اون چیزی که بود نشون می داد ، بچه ای به بغل ، سر وضعی نا مرتب و یه کبودی کمرنگ پای چشم راستش ، حسابی جا خوردم . انتظار دیدن هر کسی رو داشتم به جز اون. تعارفش کردم تا بشینه و بعد از احوالپرسی های معمول ، ازم خواست که وکالتش رو در مقابل شوهرش قبول کنم . من هم فوراً شروع کردم به تشکیل پرونده و از همین جور تشریفات معمول کاری . وقتی موضوع شکایتش رو پرسیدم ،‌ جواب داد که شوهرش به هر بهانه ای کتکش می زنه و حالا می خواد از اون جدا بشه . نا خودآگاه تمام خاطراتی که با هم داشتیم جلوی چشمم اومد . سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، ازش پرسیدم چرا به من خیانت کردی؟

چند لحظه مکث کرد، انگار منتظر سئوالم بود. لبخند تلخی زد و جواب داد : بیشتر از تو، به خودم خیانت کردم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
تولدت مبارک
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
 


با خودم زمزمه می کنم؛ یعنی 2 سال گذشت؟ انگار همین دیروز بود. 22 آذر 86.

شاید 2 سال از نظر شما زمان زیادی نباشه. امّا من می گم 2 سال، یه عمره. یه نوزاد رو با یه بچه 2 ساله مقایسه کن. نوزاد حتی نمی تونه چشماش رو باز کنه، اما بچه 2 ساله، می تونه راه بره، داره حرف زدن یاد می گیره و...

امروز، وقتی به وبلاگم نگاه کردم همین حس رو داشتم. وبلاگی که 2 سال پیش تو یه همچین روزی ایجادش کردم، حالا حسابی قد کشیده و بزرگ شده و واسه خودش برو بیایی داره.

یاد روزهای اول، که هر روز سر می زدم و نگران آمار بازدید کننده ها و کامنت ها بودم، روزهایی که برای درد دل و خالی کردن غصه هام هیچ جایی به غیر از این وبلاگ رو نداشتم، روزهایی که دلم براش خیلی تنگ می شد، روز هایی که تو اوج سرگردانی و ویرانی من، تنها پنجره رو به آسمون بود و روزهایی مثل امروز، که زیبا ترین حس رو توی قلبم دارم.

حالا، بعد از 2 سال، یه حس خیلی خیلی خوب به وبلاگم دارم. یه جور دوست داشتن، حتی احساس دین. به خاطر تغییری که این بچه 2 ساله، توی مسیر زندگی من به وجود آورد، به خاطر احساس قشنگی که امروز، برای داشتنش به این وبلاگ مدیونم.

وبلاگ دوست داشتنی من، تولدت مبارک!

 


 
comment نظرات ()
 
Hey You
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢
 

 

Hey you, out there in the cold

هی تو، که اون بیرون تو سرما وایستادی

Getting lonely, getting old

تنهایی و داری پیر میشی

?Can you feel me

میتونی منو احساس کنی؟

Hey you, standing in the aisles

هی تو، که توی راهرو وایسادی

With itchy feet and fading smiles

با پاهایی که همش گز گز می کنن و خنده از لبات محو شده

?Can you feel me

میتونی منو احساس کنی؟


Hey you, dont help them to bury the light

هی تو، تو خفه کردن امید و آرزو به اونها کمک نکن

.Don't give in without a fight

بدون جنگیدن تسلیم نشو



Hey you, out there on your own

هی تو، تویی که تو خودتی

Sitting naked by the phone

لخت و عریان کنار تلفن نشستی

?Would you touch me

میشه منو لمس کنی؟


 Hey you, with you ear against the wall

هی تو، که گوشت رو به دیوار چسبوندی

Waiting for someone to call out

تا کسی صدات کنه

?Would you touch me

میخوای منو لمس کنی؟


?Hey you, would you help me to carry the stone

هی تو، میشه تو حمل این سنگ به من کمک کنی؟

.Open your heart, I'm coming home

قلبت رو باز کن، به خونه بر میگردم



. But it was only fantasy

اما این فقط تخیلاته

.The wall was too high, As you can see

همونطور که میتونی ببینی، اون دیوار خیلی بلند بود

,No matter how he tried

مهم نیست که چقدر تلاش کرد

.He could not break free

نتونست از اونجا خلاص بشه

.And the worms ate into his brain

و کرمها تا مغز و استخونش رو خوردن



Hey you, out there on the road

هی تو، که اون بیرون تو جاده ایستادی

,always doing what you're told

و همش چیزی که بهت میگن رو انجام می دی

?Can you help me

میتونی کمکم کنی؟


,Hey you, out there beyond the wall

هی تو، که اون طرف دیواری

,Breaking bottles in the hall

و بطری هارو با دیوار میشکنی

?Can you help me

میشه کمکم کنی؟


 Hey you, don't tell me there's no hope at all

هی تو، بهم نگو دیگه هیچ امیدی نیست

.Together we stand, divided we fall

در کنار هم خواهیم ایستاد، بی هم سقوط می کنیم.

By: pink floyd

از : پینک فلوید


پ.ن.1: آره ، با توام!

پ.ن.2: تو هر جور دوست داری تعبیرش کن.

پ.ن.3: دیدن کلیپش رو از دست نده.

 


 
comment نظرات ()
 
می گن عیده
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧
 


یه مشت گوسفند بی گناه رو سر می برّن

آدم ها هم خوشحالن

آخه می گن عیده!

 


 
comment نظرات ()
 
I'm not there....
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
 

بعضی موقع ها حالم از خودم به هم می خوره، وقتی حس می کنم جایی به وجودم احتیاجه، امّا من اونجا نیستم ....

*کاش الان کنارت بودم و دستاتو محکم می گرفتم، منو ببخش بانو ....


 
comment نظرات ()
 
امید
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥
 

 

هر نوزادی که متولد می شود، این پیام را با خود می آورد که خدا هنوز به نوع بشر امیدوار است ...

 


 
comment نظرات ()
 
کفش هایم کو؟
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
 

 

کفش هایم کو؟

کفش هایم کو؟

پشت دریا ها شاید

همانجا که سهراب می گفت

شهری ساخته اند...


 
comment نظرات ()
 
روئیدن بنفشه ای در برف
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
 

بازم من و تو، یه احساس خوب.

یه روز پر از خاطره و اتفاق، اتفاق هایی که شاید یکیش به تنهایی بتونه روز آدم رو خراب کنه، امّا بودن تو، دست های ما، فهمیدن اینکه هیچ انرژی بدی با ما نیست.

خنده های ما، وقت پیدا کردن جای پارک، اینکه با تو، سرشارم از کلی حس خوب.

غرق شدن توی دنیای کتاب ها، لذت بردن من از شعر خوندن تو، خنده هامون وسط کتاب فروشی، شور و شوق تو توی قسمت کودکان، من هم خوشحال از خوشحالی تو.

یه ظرف گنده چیپس و پنیر!، دلواپسی من، اینکه گفتی عادت کردم و من هنوز نگرانم، قشنگ ترین حس دنیا، وقتی سر رو شونه هام گذاشتی، مست شدن من از عطر تو، اینکه چقدر می خواستم ببوسمت.

هدیه های قشنگت، طلسم جنگل، که قراره برامون عشق و خوشبختی بیاره، حتی به فکر خنده های من هستی، یه نمایشنامه که باید اجراش کنیم، دست خط نازنینت که هزار بار بوسیدمش، یه جوری می گم آ، که انگار می خوام بهت بگم ...

قدم زدن زیر بارون، انگار خدا هم با ما مهربون تره، یه لیوان و دو تا نی، شیرینی یه آب انار ترش.

کلی خاطره، خنده هامون، یه دنیا حرف داریم با هم هنوز، همیشه برای من تازه ای.

دستات رو که حسابی یخ کرده بودند رو تو دستام گرم کردم، کاش همیشه پیشت بودم، تا دستات هیچ وقت یخ نکنن.

گرفتن دستات تو ماشین، حاضرم برم تو در و دیوار، اما دستات رو ول نمی کنم، اشتباه رفتن عمدی من!، واسه چند لحظه بیشتر بودن با تو، گوش کردن من و تو و درخت و بارون، Dance me، هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم.

رسیدن، لحظه آرزوی انجماد زمان، پر کشیدن من وقتی یواشکی زیر گوشم گفتی...، یه دلتنگی غریب وقتی رفتنت رو نگاه می کردم.

برگشتن من، ماشین که پر از عطر توئه، چشم های من که پر اشکه، وقتی مجبور می شم 20 دقیقه توقف کنم تا ...، دستام که هنوز گرمی دستات رو داره، یه حس قشنگ توی دل من، حس تازه شدن، حس امیدواری، حسی غریب، مثل روئیدن بنفشه ای در برف ...

 


 
comment نظرات ()
 
خان نهم
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 


این روز ها همه جومونگی شده اند. هر طرف که می چرخی، عکس و تعریف جومونگ است که مثل پتک می خورد توی سرت. رو جلد دفتر مشق بچه ها، روی دمپایی ها، پوستر های کنار خیابان، دی وی دی فروش های دوره گرد، ویترین مغازه ها و فکر و ذکر همه، شده این قهرمان چشم بادامی نه چندان قهرمان، که معلوم نیست از کجا آمده و اصل و نسبش به کجا می رود، اصلاً اهل مردانگی و اندازه قهرمان بودن هست یا نه. اما اصل و نسبش هر چه باشد، فعلاً که شده میلیارد میلیارد پول و می رود توی جیب فلان شرکت های کره ای. شده شعار انتخاباتی ما. شده قهرمان ملی ما و انگار هر روز انتظار داریم شمشیر به دست با آن اسب نه چندان اصیلش از راه برسد و بشود منجی ما.بگذریم که خود قهرمان داستان جلوی دوربین های ما داد زد که عمراً اینقدر طرفدار در مملکت خودم هم نداشتم و بی مروت ها آنقدر ما را ساده و یکه و بی قهرمان گیر آوردند که جومونگشان را مثل پراید انداختند روی خط تولید و تا شماره 5 هم برایمان تولید کردند تا صنعت نداشته سینمایشان از قبل ما هم که شده، به نان و نوایی برسد.

من این وسط دلم برای رستم، آرش، گرد آفرید و هزاران قهرمان رفته و مانده خودمان می سوزد که این چشم بادامی های نه چندان با هوش، اینگونه خانه نشینانشان کردند و انگار یادمان رفته که وقتی آرش جانش را در کمان گذاشت و پرتاب کرد تا جلوی تورانی ها کم نیاوریم، این شرقی های قد کوتاه کجا بودند. بگذریم، نقل اسطوره سازی و خود برتر بینی نیست، حکایت بی قهرمانی و تنهایی و پوچی است، داستان سرگردانی یک ملت است که از بس سر دواندنش و قهرمان های زنده اش پوشالی و متقلب از کار در آمده اند، آنقدر که از امپراطور ها و تسو ها به ستوه آمدند، حالا چنگ می زنند به دامن این قهرمان کره ای و هر شب خوابش را می بینند که آمده تا انتقامشان را از آن تسوی نامرد و آن امپراطور بی عرضه بگیرد ... اما افسوس که به قول شاعر، آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد ...

 


 
comment نظرات ()